تبليغاتX

سلسبيل ... چشمه اي از آبي گوارا در بهشت
وَ يُسقَوْنَ فِيهَا كَأْساً كانَ مِزَاجُهَا زَنجَبِيلاً ...عَيْناً فِيهَا تُسمَّى سلْسبِيلاً ...
13- إِنَّا هَدَيْنَهُ السبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً ( ايه 3)(قسمت اول):

كلمه ((هدايت )) به معناى ارائه طريق است ، نه رساندن به مطلوب و مراد از سبيل،
سبيل به حقيقت معناى كلمه است ، و آن مسيرى است كه آدمى را به غايت مطلوب
برساند، و غايت مطلوب همان حق است .معناى شكر و كفر و دو نكته اى كه از آيه :
((انّا هديناهالسبيل امّا شاكرا و كفورا)) استفاده مى شودو كلمه ((شكر)) به معناى
آن است كه نعمت را طورى آشكار به كار ببرى كه به همه بفهمانى اين نعمت را فلان
منعم به من داده ،و ما تفسير اين كلمه را در ذيل آيه و سيجزى ((  اللّه الشاكرين  ))
ايراد نموده ، گفتيم حقيقت شاكر بودن بنده براى خدا اين است كه خالص براى خدا
باشد، و در مقابل ، كفران به معناى استعمال آن به نحوى است كه از خلق بپوشانى
كه اين نعمت از منعم است .
و دو جمله ((اما شاكرا)) و ((و اما كفورا)) دو حال هستند از ضمير در ((هديناه ))،
 نه از كلمه ((سبيل )) - كه بعضى پنداشته اند - و كلمه ((اما- يا)) تقسيم و تنويع را
مى رساندو آيه را چنين معنا مى دهد: مردم در قبال هدايتى كه ما كرديم دو قسم
و دو نوعند، يا شاكرند و يا كفور، خلاصه چه شاكر باشند و چه كفور، به هر حال
هدايت شده اند.و تعبير به ((اما شاكرا و اما كفورا)) بر دو نكته دلالت دارد:

 نكته اول اينكه : مراد از سبيل ، سنت و طريقه اى است كه بر هر انسانى واجب
است كه در زندگى دنيائيش آن را بپيمايد، و با پيمودن آن به سعادت دنيا و آخرت
برسد، كه اين سبيل او را به كرامت زلفى ، و قربپروردگارش سوق مى دهد،
كرامتى كه حاصلش دين حق است كه نزد خداى تعالى همان اسلام است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 196
اين را گفتيم تا روشن گردد اينكه بعضى از مفسرين سبيل را به راه بيرون شدن
 انسان از رحم تفسير كرده اند تفسير صحيحى نيست .

نكته دوم - كه اين تعبير بر آن دلالت دارد - اين است كه :
آن سبيلى كه خدا بدان هدايت كرده سبيلى است اختيارى و شكر و كفرى كه مترتب بر
اين هدايت است ، در جو اختيار انسان قرار گرفته ، هر فردى به هر يك از آن دو كه
بخواهد مى تواند متصف شود، و اكراه و اجبارى در كارش  نيست ، همچنان كه در
جاى ديگر فرمود: ((ثم السبيل يسره ))، و اينكه در آخر سوره فرموده :
((فمن شاء اتخذ الى ربه سبيلا و ما تشاون الا ان يشاء الله )) مى فهماند آنچه از
بنده وابسته به اراده خداى تعالى است مشيت بنده است ، نه عمل بنده ، كه مورد
مشيت خود بنده است ، پس اين آيه هم نمى خواهد تاءثير مشيت بنده در عمل او
را نفى كند . ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 197

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 5:41  توسط  شکوفه | 
12- به تو نزديك تر مي شوم...

خدايا!
وقتي كه كلامت را مي خوانم.
وقتي كه در معني ايه ايه اش, عميق مي شوم.
به عاقبت خود مي انديشم....
به اينكه چقدر توانسته ام انگونه كه تو مي خواهي باشم!؟
و چقدر به حرفهايت عمل كرده ام!؟
احساس مي كنم لابلاي خطوط اين كتاب جاذبه اي عجيب است!
انگونه كه هر چه بيشتر مي خوانم و مي فهمم ,
به تو نزديك تر مي شوم............

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 5:13  توسط  شکوفه | 
11- نهرهاى چهارگانه در بهشت:

 نهرهاى آب :   حيات دل به علم و معرفت خداست، لذا نهرهاى علم و معرفت كه در قلوب
جارى است، در آنجا بصورت نهرهاى زلال و غير متغير، ظاهر و بارز است و مراد از
 انهار، اصناف و انواع علوم و معارف حقه حقيقيه است، كه حيات قلب منوط به آن است
 و غرائز انسان بدان سيراب و اشباع مى گردد و مراد از غير آسن، متعفن نشدن و متغير
نشدن آن علوم بوهميات و تشكيكات و عادات باطله و سنن ضاله و اعتقادات فاسده خواهد بود
و اين نهر اختصاص به افرادى دارد كه در راه خدا به مقام قلب رسيده، و از علوم حقه الهيه
بدون دخالت تغيير نفس بهره مند شده اند.

    

نهرهاى شير : دوم نهرهائيست از شير كه طعم آن تغيير نكرده است و اين نهرها ظهور و
بروز علومى است كه براى مبتدئين در سير راه خدا مفيد بوده است و علومى كه متعلق به
افعال و اخلاق باشد ، مانند علوم شرايع و حكمت عمليه ، چون عنوان مقدميت براى عمل و
تزكيه نفس دارند، لذا ظهور آن كه اين نهرهاست اختصاص بضعفائى دارد كه مستعد سير
در منازل نفس را داشته، و به سبب پرهيز از معاصى و رذائل اخلاق قابليت وصول به
مقام قلب را دارند، ولى هنوز به آنمقام نرسيده اند، و بواسطه فراگرفتن مقدمات از علم
شرايع و اخلاق و عمل نمودن بآن در صدد تقويت بنيه روحى برآمده اند.

 نهرهاى شراب : سوم نهرهائيست از خمر كه براى خورندگانش لذت فراوان دارد، خمر در
دنيا گر چه ماده ايست بدبو، و بدطعم، كه عقل را تخدير نموده، و از حس و ادراك ساقط
نموده، و انسان را در رديف بهائم سقوط مى دهد، لكن خمر آخرت، جذبات الهيه است،
كه در اثر تجليات صفات و اسماء در قلب پيدا مى شود، و چنان عقل را مبهوت و حيران
مى سازدكه با وجود مشاهده آن اسماء كليه و صفات الهيه غير محدوده، عقل دورانديش
و محافظه كار و مصلحت انديش را ساقط نموده، و بكلى مراتب هستى را فراموش كرده
و چون در او اين خاصيت موجود است، تعبير به خمر شده است.

نهرهاى عسل تصفيه شده : چهارم نهرهائيست از عسل تصفيه شده و چون عسل بسيار
 شيرين است، لذا آن حلاوتهائى كه از واردات از عالم قدس، و بارقه هاى نورانى، و
 لذتهائى كه در حالات مختلفه براى متوسطين در راه خدا پيدا مى شود و آنها را در ذوق
 و وجد و توجه بخدا ميآورد، و متوجه بكمال خود مى نمايد، در آنجا بصورت نهرهائى
از عسل مصفى كه خالى از شوائب كدورات و دخالتها و تسويلات نفس است ظهور پيدا
مى كند البته اين اختصاص به افرادى دارد كه در مقام ذوق آن جذبات بوده و هنوز بمرحله
سكر در اثر مشاهده تجليات در نيامده اند. نهرهاى عسل اختصاص به افراد متوسط دارد،
كه با ملاحظه جذبات الهى و مشاهده صفات سرگرم هستند و نهرهاى خمر اختصاص به
 افرادى دارد كه بواسطه تجليات جمال و عشق بدان ذات لايزال، هستى خود را فراموش
كرده، محو در انوار او شده اند، افرادى از متوسطين هستند، كه در اثر تجليات صفات
خدا ومشاهده اسماء محو جمال او مى گردند، براى آنكه طلب و عشق آنها هميشه زنده
باشد و حرارت در آنها به اندازه كافى موجود باشد، در كاسه هاى شراب آنها قدرى از
نهر زنجبيل كه ماده گرم، و با حرارتى است مخلوط مى كند.
«و يسقون فيها كاسا كان مزاجها زنجبيلا عينا فيها تسمى سلسبيلا»
زنجبيل نهرى است كه سلسبيل ناميده مى شود و از شدت خوشگوارى و ذوق شاربين
 را در حرارت طلب ميآورد، البته اين افراد چون اشتياق و عشق آنها به درجه اعلى
 نرسيده از زنجبيل خالص بآنها نمى آشامانند بلكه از نهر زنجبيل در كاس آنها ممزوج
نموده، و بدانها مى دهند، و چون هنوز اشتياق سير در صفات را دارند، بنابراين محبت
 آنها از لذت حرارت طلب پاك نشده است، و گاهى كه از واردات و تجليات جمال آرامش
 و سكونى پيدا مى كنند، از چشمه كافور در كاس آنها ريخته مى شود.
كافور خنك و معطر بوده، و موجب آرامش و سكون او مى گردد.
«ان الابرار يشربون من كاس كان مزاجها كافورا عينا يشرب بها عباد الله يفجرونها تفجيرا»  
چون هنوز به مقام جمع نرسيده، و در عين جمع ذات مستغرق نگشته اند، لذا آن آرامش
مطلق و آن سكون من جميع الجهات براى آنان نيست، آن براى كسانى است كه بمرحله
عبوديت مطلقه آمده و از عباد الله شده باشند، آنها از مقربين اند، و از اصل چشمه كافور
ميآشامند، و علاوه بقلب و دل هر كه استعداد داشته باشد، از آن چشمه جارى مى كنند، و
در كاس هر كسى به اندازه استعداد او مى ريزند. اين چشمه كافور همان چشمه تسنيم است
كه آن نيز اختصاص به مقربين دارد، و اما در كاس ابرار مقدارى از آن ريخته مى شود.
  ابرار از شراب مهر كرده شده مى خورند، مهر آن طيب و پاكيزه، و همان قوانين شرع
 مقدس است كه با آن ظرف شراب را پر كرده، و از دستبرد شيطان مصون داشته اند،
قدرى از نهر تسنيم داخل آن شراب صافى نموده و به ابرار مى دهند، و ليكن مقربين از
 خود چشمه تسنيم كه از بالاترين نقطه از نقاط بهشت جارى است، ميآشامند.

امام‏شناسي جلد يكم- نويسنده: علامه آية الله حاج سيد محمد حسين طهراني

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 4:56  توسط  شکوفه | 
10- شعر

خوبان گمان مبركه زاولاد آدمند                           جانند يا فرشته و يا روح اعظمند
خوانيد روح و امق و مجنون وويس را                     كايشان درون پرده ى اين راز محرمند
اى سلسبيل راحت و اى چشمه ى حيات             بر تشنگان سوخته لطفى كه درهمند

 از غزليات اميرخسرو دهلوي

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 5:28  توسط  شکوفه | 
9- إِنَّا خَلَقْنَا الانسنَ مِن نُّطفَةٍ أَمْشاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَهُ سمِيعَا بَصِيراً (ايه 2)

 
كلمه ((نطفه )) در اصل به معناى آبى اندك بوده ، و كلمه ((امشاج )) جمع كلمه ((مشيج ))
و يا ((مشج )) - به دو فتحه - و يا مشج - به فتحه اول و كسره دوم - است ، و اين سه كلمه
به معناى مخلوط و ممتزج است .
مقصود از ابتلاء انسان (نبتليه ) و آنچه از تفريع ((فجعلناه سميعا بصيرا)) بر آن استفاده مى شود.
و كلمه ((ابتلاء)) كه جمله ((نبتليه )) از آن مشتق است ، به معناى نقل چيزى از حالى به
حالى و طورى به طور ديگر است،مثلا طلا را در بوته ابتلا مى كنند، تا ذوب شود و به شكلى
كه مى خواهند در آيد، و خداى تعالى انسان را ابتلا مى كند، يعنى از نطفه خلقش مى كند،
و سپس آن نطفه را علقه و علقه را مضغه مى كند، تا آخر اطوارى كه يكى پس از ديگرى به او
مى دهد، تا در آخر خلقتى ديگرش مى كند.

  

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از ابتلاى انسان ، امتحان او از راه تكليف است ، ليكن اين
سخن با تفريع ((  فجعلناه سميعا بصيرا  )) نمى سازد، چون سميع و بصير شدن انسان
نمى تواند متفرع بر امتحان انسان باشد، و اگر مراد از آن تكليف بود جا داشت تكليف را
متفرع بر سميع و بصير بودن انسان كند، نه به عكس ، و اگر از اين اشكال جواب بدهند،
و بگويند كلام پس و پيش شده ، و تقدير:
((خلقناه من نطفه امشاج فجعلناه سميعا بصيرا لنبتليه )) است ، قابل اعتنا نيست .

((فجعلناه سميعا بصيرا)) - سياق آيات و مخصوصا آيه ((انا هديناه السبيل ...)) مى فهماند
كه ذكر سميع و بصير كردن بشر، براى اين بوده كه به وسيله آن تدبير ربوبى را به باد آورده ،
بفهماند تدبير ربوبى اقتضا كرد تا براى رساندن انسان به غايت هستيش ، او را سميع و بصير
كند، تا آيات داله بر مبداء و معاد را ببيند، و كلمه حق را كه از جانب پروردگارش  و از راه
 ارسال رسل و انزال كتب مى رسد بشنود، و اين ديدن و شنيدن او را به سلوك راه حق ، و
سير در مسير حيات ايمان و عمل صالح وادار سازد، اگر وادار شد خداى تعالى او را به نعيم
 ابدى مى رساند و گر نه به عذاب مخلد دچارشان مى سازد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 195
در آيه مورد بحث با اينكه كلمه ((انسان )) قبلا ذكر شده بود، و جا داشت به ضمير آن اكتفا
كند، و بفرمايد ((انا خلقناه ...  )) اگر دوباره خود كلمه را ذكر كرد، به حكم اينكه همواره
وضع اسم ظاهر در موضع ضمير براى افاده نكته اى است ، براى اين بوده كه مسجل كند
 خداى تعالى خالق و مدبر امر او است .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 7:51  توسط  شکوفه | 
****اللَّهُمَّ بِرَحْمَتِكَ فِي الصَّالِحِينَ فَأَدْخِلْنا، وَفِي عِلِّيِّينَ فَارْفَعْنا، وَبِكأْسٍ‏مِنْ مَعِينٍ مِنْ عَيْنٍ سَلْسَبِيلٍ خدايا به رحمت خود، ما را در صفوف صالحان داخل كن و به علّيّين،بالاببروجامىازآب گواراچشمه سلسبيل به ما بنوشان ****