در اين آيه استثنايى آمده كه از آن به دست مى آيد كه تحقق يافتن مشيت بنده موقوف برخواست
خداى تعالى است ، معلوم مى شود مشيت خداى تعالى در مشيت و عمل بنده اثر دارد ، به اين
معنا كه اگر خدا بخواهد عملى از بنده سر بزند نخست در او مشيت و خواست ايجاد مى كند ،
پس مشيت خدا به مشيت عبد تعلق مى گيرد نه به فعل عبد. و به عبارت ديگر مستقلا و بدون
واسطه به مشيت عبد تعلق مى گيرد و با واسطه به فعل او تعلق مى گيرد، پس تاءثير مشيت
خدا طورى نيست كه مستلزم جبر در بنده بشود،و چنان هم نيست كه بنده در اراده خود مستقل
باشد و هر كارى خواست بكند هر چند كه خدا نخواسته باشد . پس فعل بنده اختيارى است ،
چون مستند به اختيار و اراده خود او است و اما اختيار بنده ، مستند به اختيار ديگرى نيست،
كه توضيح اين بحث در چند مورد در سابق گذشت .

و اين آيه در مقام دفع توهمى است و آن اين است كه كفار توهم كرده بودند كه در مشيت خود
مستقلند و خواستشان وابسته به خواست پروردگارشان نيست ، و شايد توجه دادن آنان به اين
حقيقت باعث شد كه در آيه شريفه از غيبت ((فمن شاء...)) به خطاب التفات نموده بفرمايد:
(( و ما تشاون ...)) همچنان كه علت التفات از تكلم مع الغير، در آيه (( نحن خلقناهم ...)) كه
خداى تعالى گوينده فرض شده بود، به غيبت در جمله (( يشاء الله ...)) كه خداى تعالى غايب
فرض شده ، اشاره به علت حكم بوده ، خواسته است بفهماند آن كسى كه به نام جليل ((الله ))
ناميده مى شود،كسى است كه هر موجودى از ساحت او صادر مى شودو هر چيزى به سوى
او منتهى مى گردد، پس هيچ مشيتى بدون مشيت او نخواهد بودو بدون خواست او موثر واقع
نمى شود، و جمله ((ان اللّه كان عليما حكيما)) زمينه چينى است براى مضمون آيه بعدى .
در اين ايات خداوند غنا و بي نيازي خود را از اطاعت و ايمان مردم روشن مي سازد و
مي گويد: نتيجه اطاعت و معصيت به خود انسان ها باز مي گردد. فاسقان و كفار تصور
نكنند كه اصراري براي ايمان انها وجود دارد , بلكه اين خداوند است كه بر انسانها منت
نهاده و پيامبران را براي ارشاد او فرستاده است . لذا مي گويد اين يك تذكر و ياداوري
است. در واقع محتواي اين سوره يك تذكر و پند است(مجمع البيان, ج10 ,ص413 )
" إِنَّ هَذِهِ تَذْكِرَةٌ " , بنابراين هر كس طالب سعادت خود باشد , پس راهي به سوي
پروردگار خود اتخاذ كند.
شكر يا كفران نسبت به خدا: " فَمَن شاءَ اتخَذَ إِلى رَبِّهِ سبِيلاً " تاكيد در خواست و مشيت
انسان دراينجا اشاره اي به ازادي و اختيار او است, و مسئوليتي كه درباره سرنوشت
خود دارد, پس با اختياري كه دارد مي تواند هر راه را كه بخواهد برگزيند , خواه راه
سپاسگزاري و شكر نسبت به خدا باشد و خواه راه كفر ورزيدن و كفران, وغنيمتي
كه به ان دست مي يابد يا تاواني كه بايد بپردازد, هردو فراهم امده به وسيله خوداواست.
(تفسيرهدايت, جلد17,ص208)
معناى آيه : ((نحن خلقناهم و شددنا اسرهم ...)) كه متضمّن دفع يك توّهم در مورد قدرت خداى
تعالى استكلمه ((شد)) - بستن - بر خلاف كلمه ((فك )) - باز كردن -است . و كلمه ((اسر)) در
اصل به معناى بستن و طناب پيچ كردن است ،و بر خود طناب و زنجير وامثال آن نيز اطلاق
مى شود،پس معناى اينكه فرمود:((شددنا اسرهم )) اين است كه ما مفاصل آنان را با رشته هاى
اعصاب و بافت هاى عضلانى محكم به هم پيوستيم . و ممكن هم هست كلمه ((اسر)) به معناى
ماسور و معناى آيه اين باشد كه : ما پيوند اعضاى مختلف و به هم پيوسته آنان را محكم كرديم،
به طورى كه از شدت به هم پيوستگى انسان واحدى شدند.

((و اذا شئنا بدلنا امثالهم تبديلا)) - يعنى هر گاه بخواهيم امثال آنان را مبدل مى كنيم ، يعنى آنان
را از بين مى بريم و امثال آنان را بجاى آنان مى آوريم و اين همان منقرض كردن يك نسل و
پديد آوردن نسلى ديگر است .بعضى از مفسرين گفته اند: مراد تبديل نشاه دنيايى آنان،به نشاه
آخرتى ايشان است، ولى اين معنا از سياق به دور است و آيه شريفه در معناى دفع توهمى است
كه ممكن است به ذهن كسى بيايد وتوهم كند كه آثمين وكفرانگران با دنيا دوستى واعراضشان از
آخرت مى توانند خدا را به ستوه آورند ونگذارند اراده اودرعالم به كرسى بنشيند،او اراده كرده
كه اينان ايمان بياورند واطاعتش كنند، ولى چنين نمى كنند. براى دفع اين توهم جواب داده كه آنها
هر چه باشند مخلوق خدايند، واين خداى تعالى است كه با سلسله اعصاب و عضلات،اعضايشان
را به هم پيوسته و هر وقت بخواهد اين پيوند را از هم مى گسلد و از بينشان مى برد و مردمى
ديگر بجاى آنان مى آورد، پس چگونه اينان مى توانند خدا را عاجز كنند، با اينكه خلقت و تدبير
امرشان و زندگى و مرگشان به دست اوست ؟
اين آيه علت امر و نهى قبل را بيان مى كند، و اشاره با ((هولاء)) اشاره به جمعيت آثم و كفور
است، چون اين دو كلمه در سياق نهى بدون الف و لام آمده بودند و نكره در سياق نهى جمعيت
و عموميت را مى رساند. و مراد از كلمه ((عاجله )) زندگى نقد دنيا است ، و اگر خود روز را
روز ثقيل خوانده ، از باب استعاره است ، گويا شدت آن روز بار بسيار سنگينى است كه
نمى توان به دوشش كشيد، و منظور از ((يوم ثقيل )) همان روز قيامت است .و اما اينكه چرا
روز قيامت را وراء آثمين و كفار خواند، با اينكه تحقق آن در پيش رو و آينده ايشان است ، يا
به خاطر اين است كه كلمه ((وراء)) معناى احاطه را مى رساند و شامل همه جهات مى شود،
و يا به خاطر اين است كه هر چند قيامت در پيش روى آنان است ، ولى ايشان آن را پشت سر
مى اندازند، چون كلمه تذرون معناى اعراض مى دهد.(ترجمه تفسير الميزان ج 20ص 228)

همچنين از ايه" إِنَّ هَؤُلاءِ يحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ وَ يَذَرُونَ وَرَاءَهُمْ يَوْماً ثَقِيلاً "چنين مي فهميم كه دوستي
دنيا همچون پرده و حجابي است كه ميان ادمي وايمان اوردن به اخرت حايل مي شود و اورا از
اين ايمان بازمي دارد , وراه دريدن اين حجاب , حضور روز سخت وسنگين قيامت در ذهن و
جان ادمي از طريق ياداوري ايستگاههاي هولناك و چشم اندازهاي سنگين وهراسناك ان است.
(تفسيرهدايت, جلد17,ص 205)
اين دو آيه كه همان ذكر نام خدا در بكره و اصيل وسجده براى او در پاسى از شب باشد ، با
نماز صبح و عصر و مغرب وعشا تطبيق مى شود و همين مويد آن احتمال است كه گفتيم اين
آيات در مكه يعنى قبل از واجب شدن نمازهاى پنجگانه نازل شده باشد ، چون آيه اى كه
مشتمل برنمازهاى پنجگانه است آيه((اقم الصلوه لدلوك الشمس الىغسق الليل و قران الفجر))
است . (ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 227 )

پس در حقيقت دو آيه مورد بحث نظير آيه ((و اقم الصلوه طرفى النهار و زلفا من الليل ))وآيه
(( وسبح بحمد ربك قبل طلوع الشمس و قبل غروبها و من اناء الليل فسبح و اطراف النهار ))
است بعضى ها گفته اند كه : كلمه ((اصيل )) به بعد از ظهر اطلاق مى شود، در نتيجه شامل
وقت نماز ظهر و عصر هر دو مى گردد. و اين سخن بدى نيست .((و سبحه ليلا طويلا))
يعنى در شب طولانى و توصيف(( ليل )) به (( طويل )) توضيحى است نه احترازى ،
نمى خواهد بفرمايد درشبهاى كوتاه خدا را تسبيح مكن ومنظور ازتسبيح همان نمازشب است
احتمال هم دارد كه كلمه ((طويل )) صفت باشد براى مفعول مطلقى كه حذف شده وتقديركلام
((و سبحه فى الليل تسبيحا طويلا)) باشد. يعنى در شب خدا را تسبيح كن تسبيحى طولاني



